پسر نابینا. نیویورک. ۱۹۷۱

عکس آنلاین[1] / مصطفی ملکی: چارلز هاربِت، مدیر قبلی آژانس عکس مگنوم، ماه پذشته در مونتایگل جاییکه در حال برگزاری یک کارگاه آموزشی عکس بود درگذشت. او ۷۹ ساله بود و از آمفیزم رنج می‌برد. همسر او جوآن لیفتین نیز یک عکاس است.

او مگنوم را ترک کرد تا به همراه همسرش، ماری الِن مارک، آبیگِیل هِیمن و مارک گادفرِی یک مرکز آرشیو عکس را راه اندازی کند. مدتی نگذشت که جف یاکوبسن نیز به عنوان شریک به این مجموعه پیوست. یاکوبسن و هاربت به سال ۱۹۷۴ در یک کارگاه آموزشی در نیویورک با یکدیگر آشنا شده بودند. یاکوبسن اینگونه نقل می‌کند:«طی این سال‌ها آقای هاربت مدام در گوش من زمزمه می‌کرد که وکالت را رها کنم تا به دنیای هیجان و فقر پا بگذارم. چارلی از اولین کسانی بود که در کارگاه‌های آموزشی شروع به تدریس کرد و خیلی هم زود تاثیر خود را گذاشت. او به همراه برک اوزِل فتوژورنالیسم را در مسیری دور از نص‌گرایی و کلاسیسیسم قرار دادند، حتی دور از پارادایم اروپاییِ کارتیه برسون و بسیار دورتر از پارادایم رواییِ جن اسمیث تا بتوانند خیلی متفاوت‌تر از همه‌ی اینها با استعاره درگیرش کنند. این خود بسیار تاثیرگذار بود».

هتل «کِ وُلتِر». پاریس. ۱۹۷۵

درحین این که هاربت از فتوژورنالیسم به سوی ثبت آثاری شخصی‌تر نقل مکان کرد، او بر روی الکس وب (که به عنوان یک جوان ۲۰ ساله در کارگاه آموزشی او شرکت کرده بود) نیز تاثیر گذاشت. الکس وب این چنین نقل می‌کند:«او بر این باور بود که عکاسی یک زبان بصری منحصر به فرد است که نمی‌تواند با کلمات بیان شود. در حقیقت اگر بتوان آن را با کلمات بیان کرد دیگر ارزشی ندارد».

علاوه بر همه‌ی اینها هاربت با بینشی بزرگ درباره‌ی عکاسی نوشت آن هم در کتابی با نام «Travelog» که این عنوان را در ابتدای خود دارد:«من عکس نمی‌گیرم، بلکه عکس مرا می‌گیرد».

گزیده‌هایی که در ادامه می‌آیند را از این کتاب ارزشمند انتخاب کرده‌ایم:

پانزده سال پیش دست از نویسندگی کشیدم و یک عکاس شدم. در یک روزِ گرمِ آگوست در نیویورک، من در حال نوشتن درباره‌ی زمستا‌نِ ژاپن بودم. به نظر می‌رسد که نویسندگان لازم نیست به مکان‌هایی که درباره‌شان می‌نویسند سفر کنند چون هیچ رابطه‌ای بین کلمه‌ی نوشته شده و هر چیزی که تا کنون وجود داشته است جز تخیل نویسنده وجود ندارد.

من یک عکاس شدم بدان سبب که عکاس‌ها باید در همه‌ی آن جاهایی که می‌خواستند عکس بگیرند حضور داشته باشند. و بدین سبب که ارتباطی بین مکان و عکس آن مکان وجود داشت و همچنین بینندگان آن تصویر نیز می‌توانستند تا حدودی خود را در آنجا تصور کنند. این مسئله برای من جذاب بود: آن جعبه‌ی کوچک جادویی شخص را قادر می‌سازد تا برای یک لحظه زمان و فضای خود را ترک کند تا زمان و فضای دیگری را اشغال کند که در آنجا و در آن زمان همین اینجا و این زمان حضور دارند. عکس‌ها همزمان تصاویر واقعی و واقعیت‌های تصویر شده هستند. این خود در رسانه منحصر به فرد و در تجربه‌ی انسانی امری نوین است.

عکاسی تعادلی‌ست از فیلم‌ها، لنز‌ها، شاتر و نوری که از چیزی ساطع می‌شود.  تصویر عکاسانه مستقیماً از ابژه‌هایی که مقابل لنز قرار دارند مشتق می‌شود. اما همین لنز گاهی اوقات خطوط ابژه را منحرف می‌کند. و حتی بدون این انحراف، لنز تصویری را می‌سازد که واقعیتِ فیزیکیِ جدایی از ابژه‌ی واقعی که باعث به وجود آمدن آن شده است دارد. پس همزمان، یک عکس تجربه‌ای در خود و از خود است و می‌تواند بعضی از جنبه‌های ادراک مستقیمِ واقعیت و در حقیقت خودِ واقعیت را حفظ کند. عکاسی یک مدیوم بصریِ دو بعدی‌ست که همزمان این ارتباط ذاتی را بین چیزِ ساخته شده و چیزِ واقعی به وجود می‌آورد و منحصر به فرد بودنش از تنش بین تصویر و واقعیت بر می‌خیزد.

ما اکنون با مدیومی مواجهیم که می‌تواند چیزهایی را خلق کند که هیچ مدیومی نمی‌تواند. عکاسی می تواند ترسیمی دو بعدی از دنیای واقعی را به ما بدهد. این نزدیکترین تکنولوژی بشری‌ست که توانسته آن جنبه از زندگی شناخته شده را به عنوان ادراک بصری بازنمایی کند. درست مانند حافظه، عکس قادر است تا داده‌ی ورودی‌ِ تجربه‌ی فرد از زندگی یا حداقل آنچه را که فرد به اندازه‌ی کافی خاطره‌انگیز می‌پندارد تا دوربین را به سوی آن گیرد حفظ کند.

عروس در زیرزمین کلیسا. ۱۹۶۵

عکاسی یک واقعیت والا است. از میلی درونی می‌آید که شخص را وا می‌دارد تا بگوید:«هِی، اونو دیدی؟» در یک سطح آن تجربه‌ی عکاس از واقعیت است که مستقیماً با تجربه‌ی بیننده از زندگی صحبت می‌کند. هنر تصور صحبت مستقیم هنرمند با تصور بیننده است.

عکاسی هنر نیست. اَتگت حق داشت که از نمایش عکس‌هایش در یک گالری هنری امتناع ورزید. او نشانی را بر سردرش داشت که می‌گفت:«پرونده‌هایی برای هنرمندان.» اگر چه عکاسی نقاشی را از نیازش به واقعیتِ آشکار آزاد گردانید و بنابراین کنکاش چند قرنی هنر را در خود آزاد گردانید، عکاس‌ها استانداردها و توبیخ‌های آکادمی فرانسه را به جان خریدند. پس از آن عکاسان شروع به دنباله‌روی عجولانه و در هم برهمِ هنرمندان در تاریخ هنر کردند: رمانتیسم، امپرسیونیسم، دادائیسم، فوتوریسم، آبستره، پاپ، اُپ و اکنون هم مفهوم‌گرایی. ما نمایش‌هایی از عکاسی را چون یک مجسمه و یا اثر چاپی داشته‌ایم درست مانند تخم مرغ و یا تاکو(نوعی غذای مکزیکی). متاسفانه، عکاسان هنری به فاصله‌ی چند دهه پشت سر نقاشان در حرکتند. این رویکردِ «من نیز» نه تنها غیر والاست، نه تنها به لحاظ بصری و اخلاقیاتی مردود است، بلکه با نگاهی عمیق غیر عکاسانه است.

فقدان خود محترم شماردنِ عکاسی البته جورج برنارد شاو را نیز آزرد، آنجا که می‌گوید:«زمانیکه عکاس یک چیز جعلی را می‌گیرد، رسانه او را تشویق می‌کند. منتقدان به گالری‌ها هجوم می‌آورند، درست همان جاهایی که این آثار جعلی به نمایش در آمده‌اند. آنها تسکینی را می‌یابند که در اینجا به جای آنکه تجارتی را بیاموزند ردیفی از مونوکروم‌ها وجود دارد که برای زبان نامفهوم ایشان چون یک دستکش عمل می‌کند. پس از این است که آنها باد را در گلو می‌اندازند و می‌گویند عکاسی تبدیل به هنر شده است.»

عکاسی هنر نیست؛ به طور کلی چیزی جدید در تجربه‌ی بشری است. چیزی که مردمِ قرن پیش و پیش‌تر قادر به انجام آن نبودند. و منتقدان هنری و فلاسفه با آن چون پاپ در برابر گالیله برخورد می‌کنند. از آنجاییکه امر واقعی با تئوری متناسب نیست، پس امر واقعی را دور می‌اندازند.

عکاسی هنر نیست به این دلیل که میل اساسی‌ عکاس کاملا‍ با میل اساسی درون هنرمند متفاوت است. هنرمند سعی می‌کند تا چیزی جدید را به وجود آورد که تا قبل از این وجود نداشته است. عکاس سعی می‌کند تا چیز جدیدی را به وجود آورد که چیزی را که تا قبل از این وجود داشته را حفظ کند اما آن وجود را در لحظه‌ی بعد یا روز یا سال بعد متوقف خواهد کرد. به قول گوته:«تصورِ واقعیت والاترین شکل تصور است.» شاید عکاسی یک گام والاتر در تکامل هنری بشر از زمان‌های ابتدایی است، اما منتقدان را نیز می‌توان مانند دایناسورها در نظر آورد.

زمانی که چشم‌ها گشوده‌اند یک آگاهی از رویاها و زندگی درونی همچنان وجود دارد. اما آگاهی از جهان بیرون فقط با چشمان باز ممکن است. و بنابراین، کامل‌ترین تجربه‌ی زندگی فقط زمانی ممکن است که شخص بیدار است و چشمانش باز؛ بیرون در خیابان‌ها!

حس سرعت، زنده بودن بر روی کره‌ی خاکی همان نقطه‌ایست که عکاسان بزرگ در آن به وجود آمده‌اند. عکس‌ها از آن لحظه‌ای می‌آیند که در پروسه‌ی تشخیص قبل از آنکه ذهن معنا را تحلیل کرده باشد و یا چشم طراحی کرده‌ باشد قرار دارد که تجربه و تجربه کردنِ فرد به طور وجودی و کاملاً در آن قرار دارند. چنین تصاویری شبیه عکس می‌شوند و نه نقاشی: احساسی عظیم از زمان متوقف شده، از شاتر در حال چشمک زدن، از زنده بودن و هنوز آنجا بودن، از کشف، از شانس، و نه طراحی و چیدن، از احساس سریع آن هم از طریق یک علت نا مشخص وجود دارد. عکاسی در بهترین حالتش با عمل سریع دیدن به تنهایی و نه با دوباره چیدن و طراحی کردن از روی تفنن یک صحنه سر و کار دارد.

ورای همه چیز برای من به شحصه سوال از چقدر پیش می‌آید. آیا ارزشش را دارد؟ عکاس چند توپ را می‌تواند همزمان نگاه دارد؟‌درک از زنده بودن چقدر عمیق است؟ یک احساس چقدر غنی است؟‌ یک تجربه چقدر لذت‌بخش است؟‌ یک خط و یا یک تکنیک چقدر زیباست؟‌ و یا چقدر زشت؟ چقدر واقعی؟ چقدر سورئال؟ دوربین فیلتری‌ست که از طریق آن واقعیت یک لحظه‌ی وجودی به درون فیلم ریخته می‌شود که جنبه‌های بصری آن لحظه را به طور فیزیکی و همچنین از طریق حدود آگاهی و عمق حفظ می‌کند.

نوشتن درباره‌ی یک مدیوم بصری به خودی خود رو به سوی پیچیده شدن دارد. اگر شما می‌خواهید عکس بگیرید، همه‌ی آنچه که احتیاج دارید گرفتن دوربین به سوی نقطه‌ایست که می‌خواهید و هر زمان که خواستید شاتر را بزنید. اگر می‌خواهید در مورد یک عکس قضاوت کنید، از خودتان بپرسید: آیا زندگی این چنین است؟ پاسخ آری یا خیر است اما در اکثر موارد همان آری است.

References

  1. ^عکس آنلاین (aksonline.ir)

نویسنده: زهرا ستوده

منبع

آتلیه تخصصی عکس نوزاد ،کودک و بارداری- فوتو ستوده
زهرا ستوده
نویسنده: زهرا ستوده
عشق به عکاسی و ثبت لحظات خاطره انگیز از کودکان ، من رو به کار بیشتر تشویق کرد و این وب سایت در راستای این فعالیت هنری و در جهت اطلاع رسانی و ارتقای سطح عکاسی در جامعه مجازی و همچنین به نمایش در آمدن نمونه کار های خودم ایجاد و در خدمت شما قرار گرفته است. امیدوارم از خواندن محتوا و دیدن عکس های این وبسایت لذت ببرید. استودیو ستوده آتلیه تخصصی عکس و فیلم نوزاد کودک وبارداری در کرج
نوشته های دیگر از نویسنده